مهندس ایرانی خسته از  شکست مالی و اختلاف های های خانوادگی با شلیک گلوله هم زن و فرزندش را خلاص کرد و هم خودش را !

از عشق تا تنفر

 خبر کوتاه است  و عجیب اما به رغم گذشت روزهای متوالی هنوز مردم ایران و آمریکا را در بهت و حیرت قرار داده:"  مهندس ايرانی ساکن نيويورک به خاطر اختلافات خانوادگی، دختر و مادرزنش را کشت و پس از تيراندازی به سمت همسرش به زندگی خود پايان داد." به همین سادگی! قتل عام خانواده محمد شجاع فرد تراژدی دردناک جمعیت ایرانیان مقیم خارج از کشور است که مجبورند به جای زندگی در مام وطن هزار و یک نوع سختی را به جان بخرند اما برای حفظ آبرویی کاذب راه بازگشت را انتخاب نکنند!

 

هاله محسنی پزشک مجرب ایرانی و ماندانا دختر17 ساله اش  تازه به خیابان الم منهتن آمده بودند. اختلاف های همیشه هاله و همسرش محمد شجاع فرد،  خانواده را در شرایطی قرار داده بود که به ناچار باید جدا از هم زندگی می کردند. محمد از دو سه سال پیش که کار و بارش کساد شده بود و دیگر نمی توانست مانند گذشته قراردادهای تجاری  شرکت را سر موعد تحویل دهد، اخلاق و رفتارش خیلی فرق کرده بود. دیگر مانند سابق به خانواده اش توجهی نمی کرد و بیشتر اوقات خود را در محل کار می گذراند تا بلکه با کار بیشتر بتواند گره کور تجارتخانه اش را در منهتن باز کند. هاله مادر خانواده هم چندان دست کمی از محمد نداشت. او پزشک بیمارستان اسن بروکس بود که ریاست مجمع پزشکان این بیمارستان را هم به عهده داشت و سرش حسابی شلوغ شده بود. البته سوای کار و مشغله زیاد نوع رابطه هر کدام از آنها با دوستان و آشنایان هم به اختلاف های زوج ایرانی دامن زده بود. محمد از روابط هاله با دوستان و دیگر پزشکان بیمارستان چندان راضی نبود اما  هر بار که به هاله تذکر می داد با واکنش عصبی زنش رو به رو می شد. همین شد که آخر سر زن و شوهر ایرانی نتوانستند با هم کنار بیایند و بعد از 20  سال زندگی مشترک تصمیم به جدایی از هم گرفتند. محمد و هاله توافق کردند که تا مدتی که دادگاه تکلیف دارایی آنها را مشخص نکرده جدا از هم زندگی کنند و کاری به هم نداشته باشند. ماندانا دختر 17 ساله خانواده هم طرف مادر را گرفت و  در مدت 18 ماهی که از جدایی غیر رسمی محمد و هاله می گذشت کنار مادرش زندگی می کرد.

 

دلتنگی های یک پدر

محمد هر از گاهی که دلش برای ماندانا تنگ می شد به خانه هاله می رفت تا به بهانه دیدن دخترش که در سن حساسی قرار داشت، بتواند هاله را هم راضی به برگشتن سر خانه و زندگی اش کند. محمد و هاله نزدیک به بیست سال پیش زمانی که تازه محمد بعد از پایان تحصیلاتش از بنگلادش به ایران برگشته بود، در یک میهمانی خانوادگی با هم آشنا شده بودند. آشنایی زودهنگام آنها به ازدواجی ناگهانی هم ختم شد. ماندانا که به دنیا آمد تازه هاله هوس درس خواندن به سرش زد. محمد هم که مدتی طولانی در خارج از ایران سر کرده بود، دست زن و بجه اش را گرفت و به بهانه ادامه تحصیل هاله و کسب و کار بهتر به آمریکا آمد. اقامات در نیویورک ابتدای داستان زندگی پرماجرای زوج جوان بود. محمد شجاع فرد مهندس ایرانی به شدت به خانواده اش علاقه داشت. جدایی از هاله شاید تنها راه پیش روی محمد و زنش برای خلاصی از دعواها و مشاجره های هر روزشان بود اما برای محمد خیلی سخت بود. او زن و زندگی اش را دوست داشت و نمی خواست به خاطر شرایط خاص اقتصادی و سو تفاهم هایی که هر دو به آن گرفتار شده بودند یک عمر زندگی در کنار هاله و ماندانا را از دست بدهد. برای همین هر چند وقت یک بار سر از خانه هاله در می آورد تا او را از طلاق منصرف کند. اما هرچه محمد بیشتر اصرار می کرد هاله کمتر راضی می شد.

 

روز حادثه

روز جمعه 7 آگوست محمد شجاع فرد مهندس 49 ساله دوباره هوای دیدن ماندانا به سرش زد. البته از چند روز پیش که نامه دادگاه به آدرسش آمده بود تصمیم داشت با هاله مفصل صحبت کند. این آخرین اخطاریه دادگاه بود که تکلیف زندگی هر دوی آنها را هم مشخص می کرد. میهمان خانه شماره 17 خیابان الم روزلین هیت چندان مورد استقبال ساکنان خانه قرار نگرفت. بتول مادر 69 ساله هاله هم از گلنوود برای دیدار نوه و دخترش به آنجا آمده بود. اما جمع 4 نفره آنها خیلی زود از هم می پاشد و تاب نظرهای هم را نمی آورد. حضور محمد در جمع آنها زیاد خوشایند نبود. مدتی نگذشت که صدای داد و بیداد هاله و محمد همه محل را پر کرد.  همسایه ها صدای فریادهای محمد را می شنیدند که با هاله بحث می کرد. گاهی هم در گیر و دار دعوای زن و شوهر صدای بتول مادر زن محمد شنیده می شد. خانواده به فارسی با هم صحبت می کردند و  همسایه ها چیزی از حرف های آنها نمی فهمیدند. فقط حدس می زدند که موضوع باید مساله ای کاملا خانوادگی باشد. دعوای آنها همین طور ادامه داشت. همسایه ها هم که دیگر از مشاجره خانواده ایرانی به تنگ آمده بودند می خواستند با 911 تماس بگیرند که دیدن محمد از خانه هاله خارج شد. برای همین هم از خیر تماس با پلیس می گذرند. اما یک ساعت بعد نزدیک ظهر محمد در حالی که ساک ورزشی بزرگی به همراه داشت دوباره به خانه هاله برمی گردد  و دقایقی بعد حادثه همه را غافلگیر می کند. صدای شلیک گلوله های پیاپی خبر از وقوع حادثه ای هولناک می داد!

 

دلهره ساعت اول

نیمه های ظهر بود که همسایه ها با صدای شلیک گلوله، سراسیمه خودشان  را به ساختمان محل زندگی هاله و دخترش رساندند. همسایه کناری هاله در حال اسباب کشی بود و ماشین باربری جلوی در خانه هاله پارک شده بود. برای همین هم اول همه فکر کردند که شلیک گلوله از طرف کارگرهای شرکت باربری بوده. اما خیلی زود ماجرا فاش می شود. صدای شلیک از درون منزل زن ایرانی بود. همسایه ها سراسیمه با مرکز 911 تماس گرفتند و پلیس را در جریان ماجرا قرار دادند. تا رسیدن پلیس منهتن کسی جرات نداشت که پا به درون خانه هاله بگذارد. مردم دور خانه زن جوان جمع شده بودند و هراسان منتظر پلیس بودند. با گزارش اهالي محل خودروهاي پليس و آمبولانس به محل حادثه اعزام شدند و  گرداگرد منطقه با نوارهای زردرنگ محصور شد تا همه چیز در کنترل ماموران پلیس باشد.

 

 

فاجعه خانوادگی

همین که ماموران پلیس پا به خانه هاله گذاشتند با صحنه ای دلخراش روبه رو شدند. خون به در و ديوار سالن پذیرایی پاشیده بود و جسد ساکنان آن در هر گوشه ای افتاده بود. جسد مردی غرق در خون  وسط هال بود و کمي آن طرف تر جنازه يک زن مسن قرار داشت. زن و دختر جوانی هم آن سوی سالن به شدت مجروح شده بودند و به سختی نفس می کشیدند. هاله و ماندانا شرایط جسمانی خوبی نداشتند طوری که نیروهای اورژانس فکر نمی کردند که اصلا تا بیمارستان دوام بیاورند. پیکرهای نیمه جان مادر و دختر را به بیمارستانی در همان نزدیکی منتقل می کنند. ماندانا هنگام جراحی در اتاق عمل از شدت خونریزی می میرد اما هاله دست آخر زنده می ماند. مادر خانواده به دلیل شدت جراحات هنوز در اغماست و پلیس منهتن منتظر سلامتی او. هاله تنها شاهد و  بازمانده جنایتی است که به باور پلیس محمد شجاع فرد پدر خانواده عامل آن بود.

 

معمای ساده قتل ایرانی ها

پلیس منهتن برای حل معمای قتل خانواده شجاع فرد راه سختی پیش رو نداشت. البته در این قتل هیچ کدام از شاهدان ، جزییات حادثه را به چشم خودشان ندیده بودند و تنها کسی که می توانست شرح واقعه را به خوبی برای پلیس بازگو کند هاله محسنی بود که در بیمارستان بدون قدرت تکلم با مرگ دست و پنجه نرم می کرد. با شناسایی کامل هویت کشته ها گره های پرونده قتل خانه شماره 17 روزلین هیت باز شد. زن 69ساله بتول بایرامی بود که با شلیک گلوله به قلبش مرده بود و  تنها مرد کشته شده پرونده هم محمد شجاع فرد 49 ساله همسر هاله 40 ساله، تنها بازمانده قضیه و مادر ماندانای 17 ساله. کشف یک اسلحه شکاری که این روزها زیاد در بین مردم آمریکا خرید و فروش می شود هم فرضیه قتل خانوادگی را قوت بخشید. شلیک گلوله از فاصله ای بسیار نزدیک به شقیقه محمد و این که فقط یک گلوله به او اصابت کرده بود پلیس آمریکا را مطمئن کرد که متهم اصلی پرونده خودش را در لحظه آخر کشته. به این ترتیب محمد شجاع فرد قاتل و مقتول پرونده قتل خانواده ای ایرانی در نیویورک آمریکا معرفی شد.

 

انگیزه های پشت پرده

معمای پرونده قتل خانواده شجاع فرد در منهتن نیویورک در همان ساعات ابتدایی حل شد. فقط مانده بود انگیزه های پشت این قتل عام خانوادگی که هنوز برای ماموران پلیس آمریکا سر بسته مانده. تنها باید هاله زبان باز کند و از آنچه که در روز حادثه میان او و محمد گذشته سخن بگوید. این که چرا هاله و محمد آن روز با هم دعوا می کردند و  محمد برای چه خانه را ترک کرد هنوز مشخص نیست. مگر هاله به همسرش چه گفته بود که او با آن عصبانیت به سوی همه شلیک کند، حتی به سمت ماندانا که محمد همه عمر برای او تلاش کرده بود. پليس هنوز پاسخی برای سوالات پیاپی خود ندارد. پلیس هنوز علت اقدام جنون آميز محمد شجاع فرد را نمی داند. هاله تنها شاهد ماجراست که البته به سبب وضعیت جسمانی اش چندان امیدی نیست که زنده بماند. با مرگ هاله پرونده قتل خانواده شجاع فرد با 4 مقتول ناتمام بسته می شود.

 

خانواده مهربان ایرانی

لین لکلر که 25 سال است در خیابان الم زندگی می کند از بتول بایرامان مادر 69 ساله هاله می گوید. " پیرزن را زیاد می دیدم. چند سالی بود که به خاطر دخترانش زندگی در ایران را رها کرده بود و به کنار فرزندانش آمده بود. بتول زن مهربانی بود که هر وقت این جا می آمد به ما خیلی لطف داشت. واقعا وحشتناک است. هاله و خانواده اش خیلی دوست داشتنی بودند."

یکی از افراد ساکن در ساختمان محل زندگی محمد هم او را مرد آرامی می داند که اصلا نمی توان انجام چنین جنایتی را به دست او باور کرد. " همین یک هفته پیش بود که کلی سیب خرید و بین همه اهالی ساختمان تقسیم کرد. دختر من با ماندانا همکلاس بود. ماندانا ویولن می زد و امسال قرار بود که در کالج رشته موسیقی را ادامه دهد. پدرش او را خیلی دوست داشت و هر کاری برای موفقیت دخترش می کرد. شجاع فرد هم مرد خیلی آرام و ساکتی بود. برای خانواده اش خیلی احترام قائل بود و همه زندگی اش را برای آنها گذاشته بود. شجاع فرد می گفت که به خاطر راحتی هاله و ماندانا از آنها جدا شده و اگر هاله اجازه بدهد دوباره به پیش آنها برمی گردد. برای همین هم خانه ای در نزدیکی زن و فرزندش اجاره کرده بود. من مطمئنم که این کار محمد نیست. او نمی توانست آدم بکشد، آن هم زن و دخترش را! "

 http://hamshahrimags.com/images/stories/mags/sarnakh/common/20/eshgh.pdf

 پي دي اف مجله همشهري سرنخ گزارش كامل ماجراي قتل عام خانواده ايراني در امريكا

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم مرداد 1388ساعت   توسط   |